اگر به خانه من آمدی _ برای من ای مهربان چراغ بیار _ و یک دریچه که از آن _ به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
میخواست بره. جلوی در وایستاده بود و وسایل اش دستش بود. گفت: "میخوام برم" نگاه اش کردم و هیچی نگفتم ، صداش تو سرم پیچید: میخوام برم" نمی فهمیدم چی میگه، انگار به زبون عجیب و غریبی حرف میزد. چند ثانیه گذشت و من باز چیزی نگفتم . ســـکـــــــوت! جوری که انگار عجله داره گفت: "شنیدی؟ دارم میرم" من فقط نگاه اش کردم و هیچی نگفتم. گفت: " نمیخوای چیزی بگی؟" گفتم: "چی مثلا؟؟" گفت:"نمیدونم ، هر چیزی. یه چیزی بگو دیگه! آدم ها این جور موقع ها چی میگن؟؟!" هیچی نگفتم. فقط بهش خیره شده بودم.هنوز داشت به همون زبون عجیب حرف میزد، نمیفهمیدم داره چی میگه.تو ذهنم دنبال یه جمله میگشتم، یه کلمه که بهش بگم، ولی ذهنم خالی بود! بعد از اون همه سکوت و نگاه منتظرش که روی لبهام خیره مونده بود، گفتم "حرفی ندارم." گفت: "خب پس، باید ... باید... خداحافظی کنیم." صدای خودم رو از ته یه چاه شنیدم: "خداحافظی کنیم؟؟؟!!! " خیلی مصمم گفت: " آره دیگه! این همون کاریه که بقیه آدم ها هم این جور وقت ها میکنن." صدام دوباره از ته همون چاه بیرون اومد: "این جور وقت ها؟؟!" گفت: " این جور وقت ها که حرفی واسه گفتن ندارن." دوباره ساکت شدم. باز ذهنم رو گشتم شاید بتونم اون کلمه رو پیدا کنم ولی... گفت :" خداحافظ" گفتم: "خداحافظ" صدام سرد بود و بی احساس، این سرما حسابی آزارم داد. رفت و در رو پشت سرش بست. روی نزدیک ترین صندلی نشستم و به صدای قدم خاش تو راه پله گوش دادم. یه مدتی همون جا نشستم. نمیدونم چه مدت. هنوز داشتم مغزم رو زیر و رو میکردم و یهو ، اون جمله، اون کلمه پیدا شد: "نرو!" کفش هایم کو گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند پلکان جلو ساختمان
گاهی دلم می خواد تنها باشم، اونقدر تنها که حتی خیال هم سراغم نیاد . اونقدر تنها که حتی آسمون رو هم تو خلوتم راه ندم. اونقدر تنها که حتی ملکول های کوچیک هوا هم به صورتم نخورن یا حتی اونقدر تنها که جسمم رو هم با خوذم نبرم. تنهای تنها، تو هیچ مکانی و زمانی! تنها ی تنها.......................! اونوقت تو هیچ غوطه ور می شم ...............!! آه...! چقدر خوب میشد چه قدر خوب. اما این امکان نداره؛ هر جا که بری، هوا هست ،زمین هست ، آفتاب و موجودات ریز، دنیا مال اوناست ،نمی شه از جایی بیرونشون کرد! امروز روز تولد من بود. یه جورایی باید خوشحال باشم ولی ... ولی من هیچ حسی ندارم. امروز هم یه روز بود مثل روزای دیگه.مثل همه اونایی که میان و میرن. مثل همه فرصت هایی که واسه زندگی داشتم ، مثل همه روزای دیگه.
در کوچه های شهر، شانه به شانهً تنهایی میروم بهار هم تنهاست هیچکس اشتیاق سبز جوانه ها را به بلوغ نمی فهمد خیابان پر از حقارت دست هایی است که نیمه عظیم خویش را معامله می کند. من از حقارت می ترسم باید تو را پیدا کنم باید با تو حرف بزنم درک حظور تو مرهم زخم هاست جرج گفت : خدا چاق و کوتاهه . نیک گفت : نخیرم . لاغر و درازه . لن گفت : یه ریش سفید بلند داره . جان گفت : نه . صورتش سه تیغه س . ویل گفت : سیاه پوسته . باب گفت : سفید پوسته . رونداروز گفت : دختره . من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود ، به هیچ کدومشون نشون ندادم . شل سیلور استاین
نیکوس کازانتزاکیس (نویسنده زوربای یونانی ) تعریف می کند که در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد، درست زمانیکه پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود.کمی منتظر می ماند، اما سرانجام – چون خروج پروانه طول می کشد- تصمیم می گیرد به این فرایند شتاب ببخشد. با حرارت دهان اش پیله را گرم می کند، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند.اما بال هایش هنوز بسته اند و کمی بعد،می میرد. کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه کوچک ، تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده. اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.بردباری لازم است،نیز انتظار زمان موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است.
دخترک تکیه زده بود به دیوار ، ساکت و آروم به دورو برش نگاه می کرد . به چی فکر می کرد ، کسی نمی دونست شاید فقط نگاه می کرد نگاه.....!! صبح خورشید آمد دفتر مشق شبم را خط زد پاک کن بیهوده است اگر این خط ها را پاک کنم جای آن ها پیداست ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست! تو بگو! من کجا حق دارم مشق هایم را روی کاغذهای باطله با خود ببرن؟ میروم دفتر پاکنویسی بخرم زندگی را باید از سر سطر نوشت! حس میکنم تو اینجایی و باز من عاشقم واژه هایکم همه از تو سرشارند چه زلالند واژه ها! پشت پنجره بهار ایستاده است سبز پوشان همه به احترامش،قیام کرده اند عطر تو از تن درختان می تراود چه لطیفند ازقیصر امین پور![]()
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر وپروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردماین ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمینخیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محوتماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از منپرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟![]()
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماهرا می شنوند
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کنجاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها رابتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
وزمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خودجذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن بهنگاهی است که از حادثه عشق تر است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
